یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی تاریخ - یادبود گفتگو کارگری گزارش حقوق بشر ورزش  
   

به عبث خواستند اندیشه اش را بگیرند!
به مناسبت سالگرد مرگ احسان طبری


فرهاد عاصمی


• او دلیری و بی پروایی را ستایش می کند و از اینکه «رنج های درون، ناصر [خسرو] را خرد نمی کند» و «وی تا آخرین دم مبارزیست امیدوار»، خشنود است. و همچنین دفاع از دانش را در دوران دانش ستیزی برجسته می کند و زکریای رازی را برای «دفاع از علم و ماتریالیسم... در عصری خشن و جاهل» می ستاید ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
شنبه  ۱۱ ارديبهشت ۱٣۹۵ -  ٣۰ آوريل ۲۰۱۶


* «بر مرداب تن، نیلوفر اندیشه می روید»!

در درازنای تاریخ کم نبوده اند مبارزانی که جان، این گوهرِ یکتا و جوهرِ زندگی را در راه آزادی و برابری از دست داده اند. آنچه طبری را در این میان از دیگران جدا می کند، تنها از برای دانش گسترده او در پهنه جهان و زمان نیست، بلکه بیش تر از آنست که ستمگران و ریاکاران روزگار نه تنها جان او، بلکه به عبث خواستند اندیشه اش را نیز از او بگیرند.
آن ها با شکنجه و آزار می خواستند او را تا اندازه یک طلبه تهی مغز پایین بیاورند. بدون آنکه بدانند «ﺑﺮ ﻣﺮداب ﺗﻦ ﻧﻴﻠﻮﻓﺮ اﻧﺪﻳﺸﻪ ﻣﻰ روید»! (احسان طبری، شعر زندان)

طبری از پندار و اندیشه خود زیاد گفته است. ولی سخن چندانی در باره رفتار و کردار خود نگفته است. می خواست دیگران با دیدن کنش و واکنش او در زندگی، خود به داوری بنشینند. برای آن هایی که با او از نزدیک آشنا نبوده اند و نشست و برخاست همیشگی نداشته اند، چاره ای جز کاوش نوشته های او نیست.

برای آگاهی از منش و کردار این بزرگ مرد باید جان مایه او را شکافت، باید ردپای تراوش قطرات اندیشه او را بروی جاده سفید کاغذ موشکافی کرد. او میهن را چه می دانست؟ مذهب و واپسگرایی را چگونه می دید؟ چگونه انسانی را می پسندید؟
نگارنده بر آنست که با چینه بندی گوشه هایِ گوناگون نوشته هایِ خود این آموزگار رنجبران، چهره واقعی او را برای دگران نمایان کند. ما این را پس از تلاش گزمگان برای غبارآلود کردن چهره درخشان او، نه تنها به او، بل به همه ی اردوگاه کار و مبارزان آینده و گذشته اش بدهکاریم. تردیدی نیست که او در زندگی پر بار خود بیش خواند، بسیار می دانست و فراوان نوشت. ولی کوشش ما بر آن است، تا نظراتی را برجسته کنیم که «شب پرستان» کوشیدند وارانه جلوه دهند.
طبری میهن دوستی دلباخته بود. ولی این میهن دوستی با مردم دوستی آمیخته بود و دلش همیشه برای رنجبران، تهی دستان و نفرین شدگان این سرزمین می طپید. او به روشنی می گفت که «این سرزمین ثروت خیز به علت نظامات اجتماعی ظالمانه ...، نعمات خود را ارزانی کسانی که آفرینندگان ثروت بودند، نمی داشت». او به گذشته ایران فخر می فروشید، ولی هرگز به دام شونیزم فارس نیافتاد. ردپای ستم شاهان خودکامه و پرخاشگر را بر مردمان دیگر می دید و می دانست: «اگر ما... از اقوام دیگر تجاوز و ستم دیدیم، به نوبه خود از شرکت در ستم و تجاوز به اقوام دیگر نیز مبری نیستم». و با شمشیر قلم، قلب لایه های بالایی را نشانه می گرفت و می گفت: «گناه از مردم نیست، گناه از قشر فوقانی است که آزمندانه خواستار حفظ امتیازات خود بود».

از آن جا که گزمگان به عبث کوشیدند تا طبری را یک خشک مغز مسلمانی بنمایند که «اندیشه اش از پر مگس نیز» کوتاه تر است، جا دارد که گریزی به نوشته های او در باره مذهب بزنیم .او نه تنها اسلام را نجات بخش ایران نمی دانست، بل «روایان عرب [را که] با روش خشن خود، کشتار جمعی به ویژه کشتار سرشناسانِ» کشور را در بند کشیدند، دشمنی داشت و خوشحال بود که «به تدریج ایرانیان [...] که با مقاومت کمی تسلیم شده بودند، به مقاومت بسیار» پرداختند.
او «مقولات مذهب [را] انعکاس پندار آمیز مقولات واقعیت» می دانست و بر این بود که «کهنه دین و هیئت حاکمه مورد حمایت آن ها»، از دین «برای لگام زدن بر مردم» بهره می گیرند. او از خود می دانست، تا جوهر دوگونه ی دین را با آشکاریِ «آیات متناقض [...] [که] با هیچ سریشی نمیشد به هم چسباند»، نشان دهد.
او فلسفه وجودی بهشت و دوزخ را به چالش می کشد و با زبان خیام می گوید: «با برگزیدن می و عشق همان کار می کنیم که سر انجام نصیب ما خواهد شد». او از این که «ایرانیان از پارینه شراب نوش بوده اند» و از این که با اینکه «نهی اسلام آن ها را خشمگین ساخت»، ولی آن ها راه های زمینی بودن خود را پیدا کردند و «کمتر به تبعیت» دست زدند، خوشنود است. نماز و روزه را آداب و رسوم ظاهری و پوچ» می داند و با زبان بسطامی آن را «جز ایستادگی تن و... گرسنگی شکم» نمی داند. و همیشه «به زهرخند استهزا به خرافات دین و عصبه مذهبی» نگریسته است.

طبری به جز جسته و گریخته در شعرهایش، چیزی در باره خود ننوشته است، ولی در لابلای نوشته های بیشمارش می توان دریافت که چگونه اخلاقی را پربار و برتر می شمرد. حافظ را بخاطر «بی نیازیش، فروتنی حقیقی و صمیمانه اش، امید و خوش بینی پایان ناپذیرش، مهربانی و کرامت بی دریغ»، نه تنها متفکر و هنرمند، بلکه یک انسان بزرگوار و دوست داشتنی می دانست.
او دلیری و بی پروایی را ستایش می کند و از اینکه «رنج های درون، ناصر [خسرو] را خرد نمی کند» و «وی تا آخرین دم مبارزیست امیدوار»، خشنود است. و همچنین دفاع از دانش را در دوران دانش ستیزی برجسته می کند و زکریای رازی را برای «دفاع از علم و ماتریالیسم... در عصری خشن و جاهل» می ستاید. ولی انسان ترسو را ننگ تاریخ نمی داند و پیشنهاد می کند که این گونه انسان ها «در شرایط دشوار ارتجاعی که انقلابی با تعقیب و زندان و شکنجه و محکومیت و مرگ سر و کار دارد، پای در جاده فعالیت انقلابی نگذارد» و یا اگر «حس میکند که از عهده پیکار مقدس و رنجبار انقلابی بر نمی آید»، «خود را کنار بکشد».

اما این را هم خوب می داند که تنها اراده مبارزه کافی نیست و «شب پرستان»، «اگر مشاهده کنند که کسی متوجه طلب حق است»، «او را استهزا و تحقیر میکنند». او می داند که در «خرد، اندوه بسیار است» و در سراسر گیتی «خردمندی نیابی شادمانه». او می داند که روشن اندیشان همواره با واپسگرایان در نبرد بوده اند و «خطر سهمگینی [...] از جانب ارتجاع عصر متوجه» آنان بود و بسیاری از آنان «بنا بر اصرار روحانیون» کشته شدند.
او می داند، هنگامی که «ﺁوای هزاران ﭼﻤﻦ، ﻣﺤﻮ ﺷﺪ در زوزﻩ وﺣﺸﺖ زای ﺟﻼدان»، گاهی آدمی زیر شکنجه و آزار ناگزیر می شود که «از جبین، گره خشم را بگشاید». چرا که «شب ﺗﻴﺮﻩ اﺳﺖ، ﺳﻜﻮت ﭼﻴﺮﻩ اﺳﺖ» و همیشه «درِ اختیار بر آدمی گشوده نیست». زمانه «پر از تعصب و جهل خرافی»، «نمایندگان موج نیرومند حریت فکری» را «به سالوسی وا میدارد» و آن ها را وادار می کند «به نحوی با محیط سازش کنند». انسان را وا می دارند تا در یک جایی «ایات قران را تلاوت»، «ولی در محفلی دیگر دردی کِشی» کند.

او از ما می خواهد در داوری، دادگر باشیم و تنها با سنجش یک رفتار، به داوری انسان هایی که کردارشان «وجدان تابناکشان را از ننگ این دعاوی دروغین میزداید»، ننشینیم. او می گوید، گر چه گاهی روشن اندیشی‌ «وظیفه خوارِ زورمندان عصر» می شود، ولی «طبع نازک و روح عدالت پرستش از این دغلان زورگو بیزار» است و «اﮔﺮ روزی از ﺗﺒﻌﻴﺪ اﻧﺪﻳﺸﻪ ﺑﺎزﮔﺮدد»، چون دیگر «هوشمندان جهان به زهرخند استهزا» به آن ها می نگرد.

«بجاست که در این دوران ما به» جانِ «روشنی درود بفرستیم» که کلامش «در نیمه شب تاریخ، علی رغم زوزه خشم خفاشان ظلمت پرست، با تلالو حقایق» می درخشد.

---
منابع در این نوشتار: برخی بررسی‌ها درباره جهان‌بینی‌ها و جنبش‌های اجتماعی در ایران و ﺷﻌﺮهاﯼ زﻧﺪان.
شعرهای زندان نگاه شود به توده ای ها www.tudehia.com


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست